|
در کلاس اول آنگاه که معلم پرسيد علم بهتر است يا ثروت؟ من چيزي نگفتم گفتم عشق بهتر است يا ثروت؟ ناگهان عشق آمد و گفت: بشنو همسفر من از اين قصه تلخ راه دشوار اي تو تک چراغ اين شب تار در تکاپوي زمان زير نور مهتاب چشم انتظار يک نگاه عاشقانه ثروت آمد و گفت آدم خيلي حقير بازيچه تقدير پل بين دو مرگ مرگي که نا گزير حتي خود تولد آغاز راه مرگ چشمان معلم را ديدم که پر از اشک شد
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت
16:28 |
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت
16:20 |
یادته اون قدیمـــا چـــه عـاشقــــونه بی ریـــا بی خیــال از غــم فــردا ، خط زدیـم خستگیا یادته تـو آسمــون قصــر طـلا ساختــه بودیم واســۀ ساختـن اون ، دلامـــونو باختـه بودیم یادته تـو کـوچــه مـون آوازه خون دوره گرد شعـــر آشنایی رو بــرای مـا دوره می کـــرد یادته دلای تنــگ کفتـــــرای جـَـــلــدمـــــون وا می شد وقتی می ذاشتی دستتو تو دستمون ******* یادته هــوس نذاشت که عشقمــون پا بگیــره عشقتـــو ازت گـرفت ، تا دل تنـــگم بمیـــره یادته تنـــگِ غــــروبِ اون روزای آخــــری تو بهـم گفتی که می خـوای از کنار من بـری یادته بی بهـــونـه از رو بـــومـم پــر کشـیدی مرغ عشقم نبودی ، به هر طرف سر کشیدی یادته قصــر طلامـون واسـه تو رنگی نداشت بازم این سـاده دل من ، جز غم آهنگی نداشت + نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت
13:24 |
|
|