![]()
![]()
![]()
![]()
خوارم اگر از خواري,خوارم تو مپنداري
دانم كه مرا با گل يكجا تو نگه داري
گل را تو به آن گويي كز عشق معطر شد
آن گل كه فقط گل بود در حادثه پرپر شد...
سوداي تو را دارم من از دل و از جانم
گفتند كه پيدا شو
ديدند كه پنهانم
گفتند كه پيدا كن خود را و تو را با هم
گفتند كه پيدا هست در هر نفس آدم
پيداست و من پنهان
من در تن و او در جان
يك آن نظري كردم,در خود گذري كردم
ديدم كه نه در دوري
نزديكتر از نوري
در راه عبور از تو,من اين همه دور از تو
يك عمر نينديشم,
هيهات تو در پيشم
چشم است كه بينا نيست,
در عشق كه اينها نيست...
![]()
![]()
![]()






























