|
با تو هیچ جزیره ای بوی تنهایی نمی دهد
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت
21:13 |
برای اونایی که از کوچه های قدیمی خاطرات خوشی دارن می نویسم..... نوشتم که اندوه تلخ مرا نای چوپان بخواند .نوشتم که راز مرا بادو باران بخواند .واما ............بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم شوق دیدارتولبریز شد ازجام وجودم در نهانخانه ی یادم گل یاد تو درخشید یاد صد خاطره خندید عطرصدخاطره پیچید یادم آمد که شبی باز از آن کوچه گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام شب صحرا یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن آب آیینه ی عشق گذران است باش فردا که دلت با دگران با تو گفتم حذرازعشق ندانم روز اول که دل من به تمنای توپرزد تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم گشتم یادم آمد که دگر از تو جوابی نگرفتم رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی تو از آن عاشق آزرده خبر هم بیتو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم بیتو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم بیتو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم اینم برای ماهی سرخه ی دلم............ تا بعد..... + نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت
21:8 |
اگر روزی بافت های تنم را پاره پاره کنند
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت
20:57 |
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید معمار شوم آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان تو ستون خواهم کرد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شاید پزشک شوم آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شاید یکروز با چتر گیسوان تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین [ زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است ]و آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو پنهان خواهم شد □ اکنون را که نام نهادی فصل کاشت فردا که من بزرگ شدم در زمان برداشت عزیزم، به تو قول می دهم من تو را دوست خواهم داشت + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
20:17 |
دوستت دارم
نه تنها برای انچه که هستی بلکه برای انچه که هستم هنگامی که با توام .................................................... دوستت دارم نه تنها برای انچه که از خود ساخته ای بلکه برای انچه که از من می سازی دوستت دارم برای از وجودم که تو شکوفایش می کنی دوستت دارم چون دست بردل فسرده ام می نهی زنگارهای بی ارزش وبی مقدار به سویی می زنی ونور می تا بانی بر گنجینه های پنهانی که تا کنون درژرفا مانده بودند + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
20:14 |
آيا فردا را خواهم ديد ؟ تا غروب راهی نيست دلتنگم ساعتی بايد بروم جمله ای بايد بگويم و شايد بايد کمی ببارم نميدانم امروز چرا کوچه ها کج شده اند رو به پايان زمان يکی از من پرسيد .... تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟ نميدانم و آيا فردا را خواهم ديد ؟ و در فردا تو را ؟ نميدانم .... + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
20:13 |
راز عشق در اين است که در هر فر صتي در کنار هم آرام بگيريد ،با هم تنها باشيد ، و افکارتان را با يکديگر در ميان بگذاريد . لازم نيست براي سرگرم شدن حتما از محرکات خارجي استفاده کنيد . قرار بگذاريد که بيشتر با هم تنها باشيد تا بتوانيد خودتان باشيد + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
20:11 |
اگه بهترین دوست نیستی ...لااقل بهترین دشمن باش
اگه غمخوار نیستی...لااقل بزرگترین غم باش هر چه هستی همیشه بهترین باش...چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند. پس در بهترین و بدترین خاطراتم بهترین باش.....
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
20:1 |
هر کس بد ما به خلق گوید
ما سینه از او نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
19:59 |
داییم پرسید:چطور به مدرسه می روی؟ گفتم:با اتوبوس داییم لبخند زد و گفت:من وقتی به سن تو بودم پا برهنه می رفتم.آن هم km12 داییم پرسید:چقدر بار می توانی برداری گفتم:اندازه یک کسیه گندم داییم خندید و گفت: من وقتی به سن تو بودم ارابه می کشیدم و گوساله از جا بلند می کردم داییم پرسید:چند بار تا حالا دعوا کردی؟ گفتم:دوبار و هر دوبار هم کتک خوردم داییم گفت: من وقتی به سن تو بودم هر روز دعوا می کردم یک ذره هم کتک نمی خوردم داییم پرسید:چند سالته؟ گفتم:نه سال و نیم آن وقت دایی بادی به غبغب انداخت و گفت: من وقتی به سن تو بودم ...........ده سالم بود!!!!!! + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
11:15 |
دیدی آخرش منو گذاشت و رفت از زمین قلبمو بر نداشت و رفت دیدی آخرش منو دیوونه کرد واسه رفتن همینو بهونه کرد دیدی اون وعده هایی که رنگی بود تمومش فقط واسه قشنگی بود دیدی مهربونیا رو زد کنار رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار دیدی افتاد اسم من سر زبون همشون گفتن به اون نامهربون دیدی که دعاها مستجاب نشد آخرم دلش واسم کباب نشد دیدی لااقل نزد به پنجره که بهم خبر بده می خواد بره یعنی رفته اونجا آشیان کنه یا می خواسته من و امتحان کنه دیدی خواستمش ولی من و نخواست اینم از بازیای دنیای ماست حالا چند روز بدون اون چشم من خیره شده به آسمون چه کنم خدا پشیمونش کنه یا که مثل من پریشونش کنه رفت و دیگه نمی یاد به شهر ما بهتره بسپرمش دست خدا + نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم مرداد 1384 و ساعت
11:5 |
|
|