کاش آن روزی که بلبل را قفس می ساختند
دست گل بر گردن خاری نمی انداختند
شمع گر خود عاشق موم است، پس پروانه را
بی سبب در سوز عشق او چرا انداختند
خسرو و شیرین به ضرب تیشه فرهاد بود
گر بنای عشق خود در بیستون پرداختند
عشق را جز سوختن چاره نباشد یاد دار
عاشقان در راه او سر را زپا نشناختند
ناصحان را گر نظر بر منظر او می فتاد
دین و دل را با نگاهی چون کرم می باختند




