مي خواهم حرف بزنم. انگار يک چيزي از درونت تو را به سوي انفجاري مي خواند که نمي تواني در مقابل قدرتش ايستادگي کني.
هيچ وقت نتوانستم آن گونه که دوست دارم توي اين صفحه بنويسم. مي داني؟ گاه، نياز است تنها خودت باشي و خودت و هيچ کس تو را نشناسد. جايي که حتي احتمال آشنايي با يکي از اطرافيانت در ذهنت به صفر ميل کند.
وقتي کنار دوستي مي نشيني که دغدغه اش اين است که از ماشين کناري سبقت بگيرد وبودنش را با اين کار ثابت کند، تند برود و در آهنگ بلند خودش را غرق کند، برايت سوالي ايجاد نمي شود؟ وقتي مي بيني چقدر اين چيزهاي کوچک براي او شادي آور است . چرا تا اين حد دير لبخندت روي لب هايت مي شکفد؟ راستي چرا؟ راستي چرا اين روزها با اينکه اينقدر خوبند، با اينکه در مقايسه با سال گذشته خيلي آسوده تر شده اي، باز هم يک چيزي قلبت را مي لرزاند. و دلت بدجوري شور مي زند. با اينکه يک بحران بزرگ را توي زندگي ات پشت سر نهاده اي، با اينکه ديگر نگاه ها به تو طور خاصي نيست، با اينکه ديگر مي خواهي با سرنوشتت کنار بيايي، و با اينکه...
دوست دارم حرف بزنم. نه با کسي از جنس دوست هاي هر جايي. نه حرفي از جنس حرف هاي هر جايي. نه از جنس دلم گرفته است. نه از جنس ديگر خسته شده ام. نه! دوست دارم يکي باشد من با او تا صبح راجع به شريعتي حرف بزنم. تا ساعت ها راجع به يک غزل سعدي حرف بزنم. راجع به کتاب يک مرد حرف بزنم. دوست دارم راجع به يک آهنگ انگليسي حرف بزنم که نمي دانم حتي خواننده اش کيست. من دوست دارم حرف بزنم. راجع به همين دقايق نفس کشيدن. معمولي معمولي. ساده ي ساده.
خيلي مي ترسم. از بيهوده گذشتن دقايق عمرم مي ترسم. وقتي که هيچ روزم با روز پيشين متفاوت نيست. وقتي هيچ کار خاصي جز کتاب خواندن، كاركردن و نوشتن و فکرهاي مدام نمي کنم. مي ترسم روزي بيايد که ديگر دير شده باشد براي ياد گرفتن. روزي که دير شده باشد براي زيستن.
مي داني؟ حس مي کنم شادي هاي زندگيم خيلي زودگذر است.
مي ترسم دير بشود.
